۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

جایی برای دلتنگی...

هر کس برای خودش یک کتاب فروشی دارد ، یک کتاب فروشی که می تواند ساعت ها لابلای قفسه هایش بگردد ، با آرامش کتاب ها را از سرجایشان بردارد و قسمتی از آن ها را بخواند ، در موردشان از فروشنده سوال کند و لیست کتاب های پر فروش هفته و ماه و سال را از او بپرسد . من هم برای خودم یک کتاب فروشی دارم ، یک کتاب فروشی در طبقه پایین یک بازار بزرگ،کنار بوتیک های شیک ، یک مغازه است که درون ویترین اش به جای لباس ، پر از کتاب است . نسبت به کتاب فروشی های معمولی مساحت اش کمتر است اما از هر کتاب فروشی معمولی ای برای من کامل تر است . صاحبش مردی  شصت و خورده ای ساله است که تقریبن همه کتاب ها را خوانده است . همیشه روی پیش خوان اش یک عالمه کتاب روی هم چیده شده است و هر هفته تغییر می کنند ، پیشنهادات هفتگی اش فوق العاده اند .بیشتر به کتاب بها می دهد تا به شخص . کتاب فروشی شیکی دارد و لابه لای یک عالمه بوتیک لباس گیر افتاده است .هیچ وقت گرد و خاک روی کتاب هایش نمی نشیند ، همیشه با حوصله به سوال هایم جواب می دهد . من آدم وسواسی ای هستم در کتاب خریدن همانقدر وسواس به خرج می دهم که در لباس خریدن . بارها شده است به امید خرید کتابی می روم و کتاب دیگری می خرم . من از آن دست آدم هایی هستم که نمی توانم از کتابخانه کسی کتابی بردارم و بخوانم و لذت ببرم ، من فقط با کتابخانه خودم زندگی می کنم . خلاصه اینکه هر کس یک کتاب فروشی دارد که هر از چند گاهی دلش برایش تنگ می شود ، کیف اش را بر می دارد و می رود آنجا ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر